![]() |
![]() |
|
| شعر و ترانه |
|
این آخرین باره که بهت می گم
تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:28 توسط بهروز بیات |
|
نه ديگه طاقت ندارم... منو ببر پيش خودتبهشت اگه،بهشت تو... آتيشم آتيش خودتهيچی برام نمونده جز همين غرور له شدهگريه برای اون ديگه خودم می دونم بيخوده...منو ببر پيش خودت،بد خسته ام از آدماآی خدا بسمه ديگه، منو ببر ... تورو خدا!گريه نمی كنم...ببين! آخه ديگه بزرگ شده م!می گن نبايد كه بخوام اونو فقط واسه خودم ...------------------------اون بی من و من بی تموم دنيا... اين قصه بايد اينجوری تموم شهاونهمه ذوق و شوق خواستن انگار... با اينهمه دوری بايد تموم شهفردا كه شد تقاص سختياشو ... از نفسای آخرم می گيرهيه روزی عاشقی ، يه روزم نفرت ... واسه پشيمون شدن اما ديره...------------------------خوشبختی سهم دل من نبود و .... امون ازين زمونه ی حسود و ....لعنت به آسمون بی ستارهدلم داره میسوزه باز برای .... خودم! ولی مرگه فقط سزایکسی كه جز تو آرزو نداره...نوشته شده در تاريخ: 29/4/1388 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 3:8 توسط بهروز بیات |
|
|
به احترام دوريمون...
به احترام دوريمون...هزارو يك لحظه سكوت به احترام دوريمون، من و بلندی و ... سقوط به احترام دوريمون دست به سينه م، تا ابد به احترام دوريمون بگذر ازم، خوبم يا بد به احترام دوريمون به حرمت اشك يه مرد برو، سراغمو نگير، من ديگه نيستم برنگرد به احترام اونی كه يه روز خدات بود...حالا نيست به احترام بغضی كه توی صدات بود...حالا نيست به احترام اونهمه خاطره های ناب ناب به احترام اون خوشيم، به احترام اين عذاب به احترام آتيشی كه بد جوری سوزوندتم روتو بگردون از من و ، دور شو ازم ، اما يه كم! .................................. به احترام عشقی، كه دارم و نداری يا بغضی كه شكست و چكيد و تو نديدی بگو كه نازنينم...............بی من به چی رسيدي؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:56 توسط بهروز بیات |
|
|
شنیدین که میگن:دوستی یک اتفاق است و جدائی قانون آن...؟
قانون جدائــی...
اگه قانــون جدائــی رو رعایت می کـنی... واسه اینه که داری به دوریم عادت می کنی... ............................... مگه می شه تورو داشت و دل به دیگری سپرد؟ مگه می شه بی تو موندو روزی صددفه نمرد؟ بعــد تو ترانه هامم دیگــه خوندن ندارن همه خاکسترین...حال سوزوندن ندارن... رفتی و روز و شبم دوباره رنگ غم گرفت... روزگار مثل همیشه....عشقمو ازم گرفت ................................. شب بی تو شب درده...شب گریهء یه مرده چه جوری بگم که دنیا بی تو با دلم چه کرده؟ اگه از یاد تو رفتم اگه زندگیمو باختم با خیال داشتن تو اگه سوختم اگه ساختم بی تو اما اسم عشقو روی لبهام نیاوردم دیدی آخر وقت گریه شونه هاتُ کم آوردم...؟ حالا دیگه از تو حتی یه نشونه هم ندارم واسه راضی کردن دل یه بهونه هم ندارم.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:19 توسط بهروز بیات |
|
|
بدون تو ...
آغازمرگ است این غزل اما بدون تو شیرینترازهرخواب وهررویابدون تو باید بدانی رفتنم از بی وفایی نیست من ناگزیر از رفتنم حتی بدون تو شاید فقط بی من زمین آرام میگیرد مشکل فقط اینجا منم تنها بدون تو دیگر نمی مانم بدان حتی اگر آتش باشد تمام سهم من آنجا بدون تو تنهاییم راگریه کن این لحظه آخر این سرنوشتم بوده،با تو یابدون تو باور بکن تقدیر من آنقدر تاریک است حتی نمیخواهد خدا من را بدون تو حتی تو هم فردا مرا از یاد خواهی برد تکلیف من هم روشن است فردا بدون تو
امشب ولی آماده ام،آمادهء رفتن من میروم این راه را اما بدون تو... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:22 توسط بهروز بیات |
|
|
دنیا رو دیگه می ذارم و می رم می گذرم از همهء خوب وبدش
عشقمو می سپرمش دست شما به شما آدمای نا بلدش دنیارو دیگه می ذارم و می رم اینه تقدیر تموم عاشقا یه روزی تنها میان،تنها میرن تنهای تنها ،درست مثل خدا کاشکی عشق من و تو یه قصه بود اونجا عاشقا همیشه بی کسن اما می دونن آخرش بهم تو یه دنیای دیگه باز می رسن دنیارو دیگه می ذارم و می رم نه، دیگه طاقت موندن ندارم این یه واقعیته ،قصه که نیست پس دیگه ازم نخواه کم نیارم واسه آدمایی که من میشناسم عاشقی چه حرف خنده داریه... حتی من حس می کنم تو هم دیگه موندنت کنار من اجباریه من و تو دیگه به هم نمی رسیم تو نخواستی، این یه واقعیته باز ادای عاشقا رو در نیار! عاشقم نبودی،این حقیقته.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:39 توسط بهروز بیات |
|
|
با تو بودنو یه بار تجربه کردم بی تو موندنو ولی روزی هزار بار
زنده بودنو فقط یه لحظه، امّا مرگُ روزی صد دفعه زیر یه آوار
زیر آوار نبودنت شکستم پای تکرار نبودنت تکیدم
تو واسم قصه نبودی که تموم شی بعد هر مرگی بازم به تو رسیدم
با تو بودنو یه بار تجربه کردم امّا شد قشنگترین لحظه دنیام تو نباشی زنده موندن خنده داره! عمری رو که بی تو باشه، نه، نمی خوام
لحظه هام انگاری واقعی نبودن تو رو خواستن، با تو بودن شد مث خواب
تو رو اون کسی که می پرستی یک بار تو همون خواب دوباره، اشکامو دریاب
جون هر کی دوست داری بگو هنوزم یاد اون وقتا که با من بودی هستی؟
هیچ یادت هست که کی بود واست می مُردش؟ یادته دل کدوم مرد و شکستی؟
آخه دیوونه دیگه کجای دنیا یکی هست که قدّ من تو رو بخوادت؟
کیه حتی حالییَم ازش نپرسی اما اون تا ابد بمونه یادت؟
منتظر نشو که این قصّه تموم شه قصّه من آخر خوشی نداره
تو دلت نازکه، میشکنه یه وقتی با اجازه ات می میرم بازم دوباره
نیمه شب شد من برای بار آخر آخر همین ترانه باز می میرم
از کسی که داره جونمو می گیره... خنده داره، نه؟ سراغ از تو می گیرم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:52 توسط بهروز بیات |
|
|
به نام خدا با سلام خوشحالم که از این طریق می توانم عاشقانه های (گاه ناشیانه ام) را با شما قسمت کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:50 توسط بهروز بیات |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تمامی اشعار موجود در این وبلاگ دارای مجوز وزارت ارشاد می باشد و تمام حقوق این وبلاگ محفوظ است. استفاده از مطالب این وبلاگ، تنها با ذکر نام نویسنده واجازه’نویسنده’ وبلاگ مجاز است.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
فضای درون سایت کلبه شبگویه حرفی از جنس دل همترانه همصداشو همرنگ چشمهایت سکوت میکنم یغما گلرویی بهارحق شناس(حرفهای نگفته ام با تو) سالهای تا كنون و اما عشق... |
|
RSS
|